
در غروبی بی صدا
خواهم گریست!
با شروع چرخش چرخ قطار
روی بوم چشم های خیره ام
می نشیند طرحی از یک انتظار
می روم تا انتهای بی کسی
بی رمق با گام های خسته ام
ساکن آبادی اندام تو
نیست دیگر بعد از دل بسته ام
عکسی از اندام زرد دفتری
در کنار ریل چشمم می خَرد
تا کران نیلگون خاطرات
پای ذهنم بی تحمل می دود
دفتر شعری که چشمان دلم
یک به یک غم های آن را از بر است
کهنه گورستان دل ، اما هنوز
آخرین گورش کمی خاکش تر است
. . . نظر یادت نره
|